|
دیروز حسین را به ضرب تیغ و سنگ آزردند و چندی پیش ،عیسی گفت : خدایا اینان را ببخش! چندی پیش بر سر عیسی تاج خار نهادند و در کوچه ها به راهش انداختند و دیروز حسین (ع) گفت : کجاست ،یاری کننده ای که مرا یاری کند؟ دیروز ،آری همین دیروز ،خورشید پیکر حسین بر بلندای نیزه بود و چندی پیش ،عیسی گفت : اینان نمی دانند چه می کنند ! چندی پیش ، آری چندی پیش ،صلیب ،عیسی را بر بلندای آسمان کشید و دیروز حسین گفت :........... پس آزاده باشید ! و امروز ،زیر چکمه ی اندیشه هایمان ،پیکر مظلومان را له می کنیم . سرهایشان را بر نیزه ی نادانی می افرازیم و کف مهربانان را ،با میخ های اعمالمان بر صلیب خود خواهی می کوبیم . و خود بر مصائب مسیح و حسین می گرییم !!! ای عیسی ناصری ! بر خود ببال که در جهل ما نبودی ورنه تو را نیز همچون حسین ، مسلمانان بر صلیب می کشیدند!..... _________________________________________________________ وای برما که چه کردیم با امام زمان خود،چه می کنیم و چه ها خواهیم کرد به راستی که وای بر ما.....
شنیدی؟؟ صدای باران هنوز در کوچه میلرزد! چترهای کودکی را باید از صندوقچه ها زدود... دلم میخواهد خنک خیس باران را در کالبد احساسم اح س ا س کنم من هنوز هم از اهالی آن سکوتم صدای باران را می شنوی؟؟ گویا نامی را که میخواهیم زمزمه میکند... میشنوی ؟؟؟در دل نام تورا تنها تورا میخواند...
درون آینه ها درپی چه می گردی ؟
بیا برویم... بیا برویم رو به روی باد شمال آن سوی پرچین گریه ها سرپناهی خیس ار مژگان ماه را بلدم که بیراهه ی دریا نیست بیا برویم... دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم تا سراغِ همسايه حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم سادهی آشنا
پر شده ام
باید عاشق شد و خواند، باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست پشت دیوار کسی می گذرد می خواند: باید عاشق شد و چه بیابانهایی در پیش است! رهگذر خسته به شب می نگرد می گوید: چه بیابانهایی! باید از کوچه گریخت پشت این پنجره ها مردانی می میرند و زنانی دیگر... به حکایت ها دل می سپرند پشت دیوار کسی دریاواری بیدار به زنان می نگریست چه بیابانهایی در پیش است! باد را می نوشند! و برای تو... برای تو و باد آب هایی دیگر در گذرست باید این ساعت-اندیشه کنان می گویم- رفت و از ساعت دیواری پرسید و شنید و شب و ساعت دیواری و ماه به تو اندیشه کنان می گویند: باید عاشق شد و ماند باید این پنجره را بست و نشست پشت دیوار کسی می گذرد می خواند: باید عاشق شد و بادها در گذرند...
پنجره ها با ماه دست دوستی داده اند و گویی با یکدیگر پیمان ابدیت امضا کرده اند چندین سال است که برای خورشید که در گورستان شب مدفون شده است کسی گریه نکرده است مگر خورشید به جز من و تو کس دیگری هم دارد ؟ کسی شماره قطعه و ردیف روز را نمی داند همه خوابند هیچ کس از هیچ کس که چه عرض کنم از خودش هم خبر ندارد همه به این وضعیت تعطیلی عادت کرده اند در این شب های زمستانی در فکر روزهای تابستانی جان می دهم...
برای تو برای دلی که آرام بی هوا بی دلیل دل بست می نویسم برای تو برای نگاهی که لحظه ای نقطه ای به نگاهی رسید می نویسم برای تو برای دل برای نگاه ... اما برای هوایم چه کسی خواهد نوشت؟ وقتی صدای باران ترانه ی برگریزان درختان سکوت شب و ماه... هوایی ام می کند تو برای هوای من می نویسی؟
عجب صبری خدا دارد! چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين عجب صبری خدا دارد!
حالا که رفته ای هیچ راهی مرا به جایی نمی برد در حافظه ام می چرخم همه کلیدهارا گم کرده ام ………… حالا که رفته ای پرده ها را می کشد بی حوصله ی هیچکس به گوشه ای می رود سر بر زانو می گذاردو فکر می کند به روزی که نخواهد آمد ………… حالا که رفته ای می گویند در میان همه دفترهایت نه پروانه ای خشکیده است نه گلی نه گلبرگی می گویند در میان همه ی دفتر هایت کودکی است که با پروانه ها به سراغ ماه می رود ………… حالا که رفته ای بی هوا و بی حوصله سر به بیابان می گذارم در دوراهی امامزاده داود و سنگان توقف می کنم تکه ای از ماه در دامنم می افتد (محمدرضا عبدالملکیان)
از سر نیاز باز می خوانمت
|
About![]()
! خداوندا
Home
|